ورود به سايت
 
 
 
 
اخبار
اولین همایش - جمعه،25فروردین،1385
اولين همايش بزرگ سپنتا روز جمعه، 25 فروردين 85 در فرهنگسراي ارسباران (محل برگزاري همايشهاي سپنتا) برگزار شد
 ادامه ...

دومین همایش - جمعه،5خرداد،1385
دومين همايش بزرگ سپنتا روز جمعه، 5 خرداد 85 در فرهنگسراي ارسباران (محل برگزاري همايشهاي سپنتا) برگزار خواهد شد.
 ادامه ...

 
گزارش دومين همايش سپنتا (جمعه 5 خرداد 1385 )

شايد بهتر بود گزارش دومين همايش سپنتا رو فرد ديگه اي غير از من مي نوشت. معمولاً نگاه سوم، جامع نگر تر از نگاه اول هست. اما به هر حال قرعه فال...

نخستين کنسرت سپنتا

ايده راه انداختن يک کنسرت، تقريباً 10 روز بعد از برگزاري همايش اول سپنتا، شکل گرفت. بررسي نتايج نظرسنجي نشون مي داد که اجراهاي موسيقي، خصوصاً اجراهاي آقاي نامجو بسيار موفق بودن. کاربران سپنتا هم غالباً جزو گروه نوجوون و جوون هستن. بنابراين برگزار کردن يک کنسرت مي تونست بسيار جذاب باشه. اما... يه «اما»ي بزرگ وجود داشت. نمي خواستيم يه کار ضعيف يا حتي متوسط برگزار کنيم. به هيچ وجه. يا بايد کاري مي کرديم که کاربران ما موسيقي خوب بشنون، يا اصلاً کنسرتي برگزار نمي کرديم. صحبت هاي اوليه در سطح مديريت انجام شد و توافقات اوليه هم بدست اومد. همه با اين ايده موافق بودن. اما ايده يه چيزه و اجرا کردن ايده يه چيز ديگه. شروع کرديم به جست و جو بين نوازندگاني که مي شناختيم. پارامترهامون براي انتخاب اينا بود: 1. بايد نوازنده بسيار خوبي باشن. کساني که سال هاست موسيقي رو مي شناسن و در کار خودشون بهترين هستن. 2. موسيقي هاي متفاوتي رو بنوازن. نه اون چيزايي که روزمره مي شنويم. 3. چيزي رو بنوازن که ارزش گوش کردن داشته باشه. موسيقي بي ارزش نمي خوايم. 4. حتي الامکان هم سن و سال خودمون باشن. ما ها حرف همديگه رو راحت تر مي فهميم.

محسن نامجو توي همايش قبلي هم با ما بود. روي کارش اگر و اما نيست. نامجو از 8 سالگي رديف آوازي رو شروع کرده و از 14 سالگي سه تار رو. نامجو هم موسيقي ايراني رو خوب مي شناسه و هم موسيقي غربي رو. جالب تر از همه اينا، ارتباط خاصيه که با مخاطبش برقرار مي کنه. به کمک نامجو، نوازنده سازهاي کوبه اي مون رو هم پيدا کرديم. علي جافري، هم دورة نامحو توي دانشگاه هنر بود. کنسرت هاي سازهاي کوبه اي اش رو زمان دانشکده ديده و شنيده بوديم. شاهکار بودن. گروه فلامنکو رو هم به واسطة علي جافري شناختيم. فيلم اجراي قبلي شون رو ديديم و 4 تا از قطعات اون اجرا رو براي کنسرت خودمون انتخاب کرديم. عبدي، دوست قديمي نامجو بود. سبک خاص اون توي گيتار زدن و گرايشش به راک و کانتري، چيزي بود که توي اين دو هفته ما را به شدت مجذوب خودش کرد.

آدم بعضي وقتا يه موسيقي رو مي شنوه، اولش زياد باهاش ارتباط برقرار نمي کنه. اما دفعة دوم که مي شنوه انگار همه چي سر جاي خودش قرار مي گيره. ما شايد عادت داريم به اين که خواننده هميشه فواصل مطبوع (کانسونانت) رو بخونه و اگه ديسونانت بخونه برامون مأنوس نيست. يا اگه احساس کنيم که صدايي که مي شنويم صاف نيست، دقيق (ژوست} نيست، يا امثال اين، اولش فکر مي کنيم که يه جاي کار اشکال داره. اما نکته همين جاست. بعضي از موسيقي ها اين رو مي طلبن. ذاتشون اين مدليه. و اگه دم به دمشون بدي، اون وقت تازه مي توني باهاشون همراه بشي. اتفاقاً اجراي اين موسيقي ها بسيار سخت تره... خيلي حاشيه رفتيم. عبدي برخلاف ظاهر بسيار آرومش، دستي بسيار قوي داره. وقتي باهاش حرف مي زني، به زور صداش رو مي شنوي، اما وقتي روي استاژ داره اجرا مي کنه، مقهور قدرت صداش مي شي. دوبار رفتن به خونة عبدي و گوش کردن به موسيقي اون، ما رو مصمم کرد که اين همون چيزيه که مي خوايم... يه نفر رو يادم رفت! بصير فقيه نصيري، از کودکي وسط يه عالمه پيانو بزرگ شده! اولين صحبت ها در مورد برگزاري اين کنسرت با اون انجام شد. موسيقي رو بسيار خوب مي شناسه و کلي قطعه ساخته که داره کم کم اون ها رو جمع و جور مي کنه تا منتشرشون کنه. پيانو، با همه عظمتش، زير انگشتان بصير، مثل موم نرمه. بصير با پيانو هر چيزي رو که بخواد، مي تونه بگه. توي شب هايي که خونه اش بوديم و در مورد کنسرت صحبت مي کرديم، ميون اون 7-8 تا پيانو که دور تا دور خونه اش بودن، هر از گاهي مي نشست و بداهه مي زد. اون وقت اون خونه، از روي زمين بلند مي شد و وسط ستاره ها قدم مي زد... بعد از کلي صحبت با اين بچه ها و چند نفر ديگه - که نتونستن خودشون رو به اين کنسرت برسونن - قطعات و ترتيب اجرا مشخص شد. سه چهار روز آخر کار بسيار زياد بود. از هماهنگي با سالن گرفته تا آماده کردن سايت براي ثبت نام و اطلاع رساني و مسائلي که متعاقب اون پيش مي اومد. براي اين که مخاطبين مون خسته نشن و از طرف ديگه بتونيم پذيراي عده بيشتري باشيم، تصميم گرفتيم برنامه رو در دو نوبت پشت سر هم برگزار کنيم. هر نوبت يک ساعت و نيم. جمعاً حدود 600 نفر. به فاصله کمتر از 18 ساعت از شروع ثبت نام، نصف ظرفيت پر شده بود. و ما تماس هاي زيادي داشتيم که کساني به دليل کم بودن اعتبار شون و يا اين که اکانت فعال روي سايت نداشتن، نتونسته بودن ثبت نام کنن. تنها کاري که از دستمون بر اومد اين بود که 30 تا صندلي در هر نوبت رو به اين عده از کاربران اختصاص بديم. اما تعداد متقاضي خيلي بيشتر از 30 تا بود. به هر حال توي هر نوبت حدود 10 نفر بيشتر ثبت نام کرديم و يا علي. روز جمعه تقريباً 20 دقيقه مونده به 11 شروع به تطبيق اسامي و دادن بليت ها کرديم. اما بعداً فهميديم که بايد زودتر شروع مي کرديم! اين امر خصوصاً به اين علت بود که تعدادي از کاربران که در نوبت دوم ثبت نام کرده بودن براي اجراي اول اومده بودن. يا اين که تعداد ثبت نام شون با تعداد حاضرشون مطابقت نداشت. در کنار اون عدم همکاري مسؤول سالن و ازدحام مخاطبين هم باعث شد تا در نهايت با حدود 20 دقيقه تأخير در سالن باز بشه. سعي شد تا تمام برنامه به موسيقي اختصاص پيدا کنه و کمترين صحبت اضافي انجام بشه.

بلافاصله برنامه با گيتار فلامنکو و بعد هم قطعاتي از Gipsy ها شروع شد. هم نوايي پيانو با گروه گيتارها جالب بود. يک نفر در هنگام اجراي قطعه اومد و گفت صداي پيانو شنيده نمي شه ها! بايد بگم پيانو از معدود سازهاييه که نياز به صدابرداري نداره و صداي خودش قدرت لازم رو داره. بنابراين در هر حال صداي پيانو هست. اما اين که صداي يک ساز توي بقيه سازها شنيده نشه، معمولاً به اين خاطره که اون ساز نقش صداي پشت کار رو ايفا مي کنه. بعبارت ديگه اين ساز، مي نوازه، اما صداي اون Forte نيست و بصورت ملوديک به گوش نمي رسه. آدم احساس مي کنه که اون ساز رو بي خود دارن مي نوازن. اما جالبه که اگه همون لحظه اون ساز دست از نواختن بکشه، اون وقت احساس مي کنين که انگار يه چيزي کمه و جاي يه صدايي انگار خاليه! معمولاً اين نقش رو سازهايي مثل کنترباس، ويلن سل يا پيانو به عهده دارن. نکته جالب ديگه توي اين قسمت، وجود سازي به نام کاخن بود. اين ساز کوبه اي معمولاً توي قطعات فلامنکو استفاده مي شه. ظاهرش بسيار غلط اندازه و آدم فکر مي کنه يه صندلي بدون پشتي معمولي هست. يه جور صندوق چوبي! ولي تکنيک به کار رفته توي ساخت اين ساز، باعث مي شه که قدرت اجراي نت ها و صداهاي مختلفي رو داشته باشه. طوري که بعد از اين قطعات، توي بقيه قطعات هم از همين ساز به عنوان ساز کوبه اي استفاده شد.

بعد از قطعات فلامنکو، نوبت به محسن نامجو رسيد. اول آوازي رو توي چارگاه شروع کرد و بعد قطعة مرغ شيدا بر اساس يکي از ترانه هاي قديمي. قطعة بعدي اش توي دو تا اجرا متفاوت بود. راستش از دست ما هم کاري بر نمي اومد. ما بنا رو براين گذاشته بوديم که دو تا اجرا يکسان باشه، اما به آدم هنرمند نمي توني بگي چرا اين کار رو اجرا کردي! وقتي احساس مي کنه که اين قطعه با فضا همخوان تره، اون رو مي خونه! ولي هر دو نوبت بسيار خوب بود. اين عبارت از شعر نامجو، تا آخر شب توي گوشم بود: درياي خزر گردم...خواهي تو اگه جونم! بعدش نوبت رسيد به موسيقي کانتري. يک موسيقي کاملاً محلي. يه چيزي توي موسيقي هاي محلي برام جالبه. اون ها لهجه دارن. نوع ساز زدن شون متفاوته. اين بار هم توي برنامه هاي نوبت اول و دوم تفاوت داشتيم. عبدي دو تا قطعه اجرا مي کرد. قطعه اولش توي هر دو اجرا يکسان بود، اما دومي متفاوت. قطعة پسرعمو جون، که بر اساس يک شعر خراساني ساخته شده بود، کاملاً به سبک امروزي ويرايش و بازنويسي شده بود و با ريتم نسبتاً تندي که در گفتار پيدا مي کرد، به کلي چيز ديگري بود. بعد از اون توي نوبت اول عبدي قطعه اي رو اجرا کرد به نام برف که شاعر اون تو 26-27 سالگي مرد و اين شعر رو با حزنش به جا گذاشت. توي اجراي دوم اما قطعه اي رو اجرا کرد که اين جوري شروع مي شد: وقتي مي بيني دلت گرفته، بزن دنده يک برو... موسيقي عبدي از اون اموسيقي هاييه که فقط بايد شنيد، تا بشه فهميد که چقدر ارزشمندن. بعد از اجراي عبدي دوباره نوبت گيتار شد. منتها اين بار با قطعه اي بسيار سخت. قطعه اي از پاکودلوسيا که قطعاتش به سختي توي اجرا مشهور هستن. زرياب کسي بود که عود رو به اسپانيا برد و اون جا سنگ بناي تولد سازي به نام گيتار رو پايه گذاري کرد. دلوسيا آلبومي با همين نام داره و قطعه اي رو به ياد زرياب ساخته. بچه ها اين قطعه رو براي يک عود و يک گيتار تنظيم کرده بود و اجرا کردن. به قول جواد رضايي که گيتار قطعه رو مي زد، اين از اون قطعاتي نيس که زمان اجراش بتوني ازش لذت ببري، از بس که سخته! اما قطعه بعدي، يه ريتم زيبا مال انور ابراهيم بود. سؤال و جواب هاي عود و گيتار واقعاً دلنشين بود. دوباره محسن نامجو، منتها اين بار به همراه گيتار عبدي، کاخن علي و بيس صالح. عملاً اين قطعه بداهه زده شد ولي مي شد ديد که چقدر خوب گروه داره با هم کار مي کنه. دست آخر هم پيانوي سنگين و آرامش بخش بصير که ترکيبي از چند قطعه مختلف بود. فقط اين رو بگم که توي اون قطعات، صداي کنسرتو پيانوي چايکوفسکي هم بود و قطعات از خود بصير نيز هم! چقدر قشنگ اين ها رو کنار هم گذاشته بود. تسلطش در هنگام اجرا، چيزيه که کاملاً به رخ کشيده مي شه. انگشتانش بدون اغراق روي کلاويه هاي پيانو پرواز مي کردن. و طنين صداي پيانو، پايان اولين کنسرت سپنتا بود. حدود يک ساعت و نيم موسيقي که اميدواريم شما هم دوستشون داشته بوده باشيد!

منصور خضرائي منش : دبير همايش

 
 
 
 
 
 
کپی رایت 2006 شرکت مهندسی نرم افزار سپنتا